|
من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را
نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه دل
خانه ويران شدوآن نقش به ديوار بماند

داني كه چرا زميوه ها سيب نكوست نيمش رخ عاشق است و نيمش رخ دوست
آن زردي و سرخي كه درآن مي بيني زردي رخ عاشق است و سرخي رخ دوست.
آن دوست كه بي وفاست دشمن به از اوست... آن نقره كه بي بهاست
آهن به از اوست

در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند
هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد

زندگی آب روانیست روان میگذرد
آنچه اقبال منو توست همان میگذرد

تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی
با او آهسته میرفتی سراپا مهو او بودی
صدایت کردم به من چو بیگانه نگاه کردی
شکستی عهده دیرینه . گناه کری
چه شبها که من تنها به یاد تو سحر کردم
چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم
<< تو عمرم را تباه کردی گناه کردی . . . گناه کردی >>

چه در عشق چه در زندگی به انتها می رسيم به
نقطه ای که ديگر مجال صبر از خاطر محو می شود
به نقطه ای که انتهای آن متلاشی شدن است

انسان باش،پاکدل و یکدل، زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر
مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است...

زندگی شهد گل است
زنبور زمان می خوردش
انچه می ماند به جا
عسل خاطره هاست
يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

|